متاسفانه ممکنه امشب نتوانم به موقع برسم، تا بتوانیم غروب را در قبرستان نظاره کنیم. باید در خلال جنگ، به تعهداتی که هیچ کمکی به میهنم نمیکند عمل کنم. باید به کسانی کمک کنم که نمیدانند نام کشورم نام یک کشور است یا یک غذا. باید به کسانی لبخند بزنم که حتی نمیتوانند و نمیخواهند درک کنند آنسوی دنیا چه اتفاقی در حال افتادن است. باید برای آخر هفتهای که نتوانستند به تولد دوست دوران مدرسهشان برسند ابراز تاسف کنم. باید در چشمشان نگاه کنم و بگویم "امیدوارم روز خوبی داشته باشید.". معلوم است که دارم دروغ میگویم. معلوم است که امیدوار نیستم روزشان روز خوبی باشد. معلوم است که دوست دارم آنها هم روزشان بد باشد. معلوم است که دوست دارم آنها را حین حسرت خوردن برای یک هفته پیششان، یک ماه پیششان و یک سال پیششان ببینم.
اما خب لبخند زدن و عمل به تعهدات بخشی از کاریست که میکنم. بخشی از کاری که هیچ کمکی به وطنم نمیکند.
برچسب:
نویسنده: علی جعفری